تبليغاتX
غریبه90








غریبه90

             

پ . ن 1 : نو که میاد به بازار ، کهنه میشه دل آزار .. غریبه ی 90 هم بالاخره کوله بارشو بست و عزم سفر کرد .. دیگه کمی و کاستی ، بدی و یا مخصوصن خوبی ای ازش دیدین حلال کنین ..

بابت یک سال همراهیتون سپاسگزارم و سال خوبی رو براتون آرزو می کنم ..

بدرود و خدا نگهدار ..

پ . ن 2 : www.gharibe-91.blogfa.com
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 0:42 توسط غریبه



مواد لازم :

یک پیمانه سر خالی پسر خوب ، گل ، ناز و بیکار که تو اتاقش لم داده داره آهنگ گوش می کنه ..

یک پیمانه ی سر پر مامان

طرز تهیه :

ابتدا مامان را وارد اتاق پسر ناز کرده و پسر را صدا می کنیم ..

غریبه ..

پسر با چشمانی بسته ابتدا فکر می کند مامان برایش چای آورده ..

برای بار دوم توسط مامان پسر را صدا می کنیم ..

غریبه ..

پسر اینبار در ذهن خود به این می اندیشد که مامان علاوه بر چای ، بیسکوئیت هم آورده ..

ولی برای بار سوم طوری پسر را صدا می کنیم که چشمانش را باز کند .. حالا بعد از مراحل بالا ، پسر را اینگونه قوام می آوریم :

غریبه جون ، مامان ، تو که امروز بیکاری .. منم بیکارم .. همه بیکارن .. هوا هم خوبه .. عید هم نزدیکه .. آه قربون غریبه ..

خب ، مواد اصلی ما آماده است ، مامان پسر را به خوبی قوام می آورد و حالا نوبت مخلفات اضافه است :

یک عدد شیشه شوی

یک عدد فرش شوی

یک عدد دستمال برای بستن بر روی سر

یک عدد پارچه برای تمیز کاری ..

خب ، حالا غذای ما آمادست .. روز خوبی رو برای شما آرزو می کنم ..

پ . ن 1 : من برادر دینی کوزتم ..

پ . ن 2 : از کت و کول افتادم امروز ..

پ . ن 3 : دوستانی که قصد دارن تبریک نوروزی رو برای مجله ی غریبه بفرستن تنها تا 25 اسفند ماه مهلت دارن .. ممنون و سپاسگزارم ..

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 12:30 توسط غریبه|



گاهی وقتا سر بعضی چیزا نمیشه خندید .. یعنی میشه ، ولی نباید خندید ..

چقدر زجر اوره وقتی می بینی همیشه و همه جا پول داره حرف اولو می زنه ..

گاهی وقتا صحنه هایی رو می بینه که زبان هم از گفتن عظمتش عاجزه ..

داروخانه با تمام خنده هایی که داره یه جاهایی هم واقعن آدم به فکر فرو می بره ..

چند شب پیش بود ، تو خلوتای داروخانه نشسته بودم و داشتم حمیرا گوش می کردم :

خراب چون خرابه ام .. به شانه ام تکیه نکن ..

اگر بیمار شده ام .. به حال من گریه نکن ..

غرق شعر بودم که دیدم یه خانومی اومد تا جلوی در داروخانه ولی تو نیومد و برگشت رفت ..

زیاد توجه نکردم ، از این حالتا زیاد پیش میاد .. اما وقتی این قضیه دو بار دیگه هم تکرار شد نظرمو به خودش جلب کرد ..

سر بار چهارم بود که بالاخره اومد توی داروخانه ..

وقتی نزدیک تر شد متوجه ی بچه ای که توی بغلش داشت شدم ..

دو دلی و شک از تمام سر و وصورتش می بارید ..

رفتم جلو و پرسیدم : می تونم کمکتون کنم ؟

خانومه با اضطراب بهم نگاه کرد و بعد از یه مکث کوتاه دیدم اشک توی چشماش جمع شد ..

با تعجب گفتم : چیزی شده خانوم ؟!

خانوم با حالتی ملتمسانه گفت :

آقا من به خدا گدا نیستم ..

از حرفش جا خورد ، ولی گفتم :

من همچین جسارتی نکردم ..

خانوم : یه عمره دارم با سیلی صورتمو سرخ می کنم ، دو ساله شوهرمو به جرم حمل مواد مخدر انداختن زندون .. توی این دو سالی دستمو جلوی هیچ کس دراز نکردم .. رفتم کلفتیه مردمو کردم اما از کسی پول مفت نگرفتم .. راستش این بچه از سر شب تا حالا داره توی تب می سوزه .. صاحاب کارم هنوز حقوقمو نداده ، کسیو هم ندارم ازش پول قرض بگیرم ، رفتم دکتر ، اما وقتی فهمید پول ندارم حتا حاضر نشد بچه رو ببینه .. التماسش کردم ، اما منو انداخت بیرون .. رفتم خونه ، ولی هیچ جوری نتونستم تب بچه رو پایین بیارم ، طاقت نیاوردم ، اومدم بیرون دیدم اینجا بازه .. می خواستم اگه میشه .. اگه میشه ..

سرشو انداخت پایین ، یه مکثی کرد و ادامه داد : اگه میشه یه کمکی .. البته مجانی هم نه ها ..

اینو گفت و بچه رو گذاشت روی صندلی کنار داروخانه و یک جفت گوشواره ی کوچیک از گوشش در اورد و گذاشت رو پیشخون و گفت : اینا رو بگیر ، فقط انقدری بهم بده که بتونم بچه امو ببرم دکتر .. به خدا اون تقصیری نداره .. مقصر منو و اون پدر نامردشیم که اینو هم آواره ی این دنیا کردیم ..

پ . ن 1 : آخه بی شرف ، مثلن قسم پزشکی خوردی تو ؟!!

پ . ن 2 : با اینکه گوشواره ها رو ازش نگرفتم ولی خانومه دیشب اومد و پولی که بهش داده بودمو پس داد ، نمی خواستم ازش قبول کنم اما دیدم ناراحت شد و گفت من گدا نیستم ..

پ . ن 3 : بابت تاخیرم عذر می خوام .. و سبد سبد شادی براتون آرزو می کنم ..

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 9:44 توسط غریبه|



امروز دلم گرفته بود .. بدجوری ..

با خودم گفتم برم یه دوری توی شهر بزنم حال و هوام عوض شه ..

دم دمای غروب بود ، دست فروش ها هم اومده بودن و گوشه ی خیابون بساط کرده بودن .. هوا خوب بود ..

تو حال خودم بودم و همینجوری داشتم قدم می زدم که چشمم افتاد به یک صحنه ی واقعن غافلگیر کننده ..

خدایا ، باورم نمیشه ، این یک عذابه یا یک نعمت الهی ؟!!

چیزی که میدیم باور نمی کردم ، اگه کنار آبشار نیاگارا هم بودن اینقدر لذت نمی بردم که اون لحظه آبشاری از شورت رو توی بساط یک دستفروش ، گوشه ی خیابون دیدم ..

چند لحظه مبهوت این صحنه موندم که طعنه های عابرها منو به خودم آورد ..

دست و پام می لرزید ولی خودمو کنترل کردم و کشون کشون رسوندم به شورتا ..

چه منظره ی زیبا و آرامش بخشی .. غرق تماشای شورت های رنگارنگ بودم که چشمم افتاد به خانوم تقریبن مسنی که کنارم داشت خرید می کرد ..

یک جین ، دو جین ، سه جین .. داشت جینی شورت انتخاب می کرد ..

حس کنجکاویم بسی بسیار گل کرد .. خواستم خودمو یه جوری سرگرم کنم اما نشد .. دیگه طاقت نیاوردم و بالاخره از خانوم مسن پرسیدم : ببخشید خانوم می پرسم ، اما این همه شورت !! بوتیکی چیزی دارین ؟!!

یه لبخند مهربونی بهم زد و گفت : نه پسرم .. راستش خدا قسمت کرده برام می خوام برم مکه .. خدا قسمت همه ی مشتاقاش کنه .. سوغاتی های سفرو دارم همینجا می خرم تا دیگه اونجا درگیر این چیزا نباشم ..

     : ایول ، کل فامیلو می خواین ببیندی شورت دیگه ..

خندید و منم ادامه دادم :

هی خانوم ، بازم شما ، فامیلای ما که میرن مکه وقتی برمی گردن میگن غریبه ، ما تو محشر و منا به یادت بودیم .. آخه یکی نیست بهشون بگه تو مکه و منا همه به یاد آدم هستن ، خیلی دوستمون دارین تو بازارهاش به یاد ما باشین ..

خلاصه ، هر دو تا خندیدم و رفتیم سراغ انتخاب شورت هامون ..

میون اون آبشار شورت ، چشمم افتاد به یه شورت که دیگه هیچ جوری نمیتونستم ازش بگذرم ..

یه شورت قرمز و خالخالی .. عین کفش دورزک .. وایییی .. وقتی خودمو تو اون شورت تصور می کردم تو پوست خودم نمی گنجیدم ..

برش داشتم و رفتم سمت فروشنده تا حساب کنم ، اومدم پولارو از جیبم دربیارم که خانوم مسن اومد جلو و گفت :

نه نه .. اگه من بذارم حساب کنی ..

بعد رو به فروشنده گفت : آقا اینو هم روی خریدای من حساب کن ..

     : نه خانوم ، مرسی .. منظورم از اون حرفا این نبود .. شما لطف دارین ، اما نه ..

خانوم : نه چیه ؟ بهت میگم بگیر ، آدم که سوغات مکه رو پس نمی زنه .. !!

پ . ن 1 : من امروز یه شورت سوغاتی گرفتم ..

پ . ن 2 : من ، دراز کشیدم .. شورتمم کنارمه .. روی بالشتمم .. اینجا تخت منه ، من و شورتم ..

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 19:38 توسط غریبه|



اون قدیما ، زمانی که یکم کوچولوتر بودم ، یعنی دقیقن زمانی که 6 سالم بود و می رفتم آمادگی ، دمدمای عید بود .. با مامان رفتیم یه ماهیه قرمز ناز و کوچولو با یه تنگ گرد و تپل خریدم ..

یادم میاد اون ماهیه شده بود بهترین و صمیمی ترین دوستم .. خیلی دوستش داشتم ..

هر روز کارم این بود که می رفتم کنار تنگ و بهش خیره میشدم ، یا گاهی هم باهاش حرف می زدم .. اونم گوش می کردا .. از این ماهی با شعورا بود ..

ولی همیشه دلم واسش می سوخت .. ، بنده خدا مدام می اومد روی سطح آب نفس می گرفت و می رفت پایین ..

این آدم بزرگا تا چه اندازه می تونن خودخواه باشن ، فقط واسه رنگین تر شدن سفره ی هفت سین ، دوست منو کرده بودن توی تنگ .. خب منم اگه فرو کنن توی تنگ پر از آب اعصابم بهم میریزه ..

اما خب ، چاره چی بود ، حداقل تا سیزده به در باید طاقت میاوردیم هر دوتامون ..

سیزده روز عیدو با دوست کوچولوم از پشت شیشه ی بلوریه تنگ درد و دل کردم تا اینکه بالاخره روز موعود فرا رسید و بساط عید جمع شد ..

دوویدم سمت تنگ و به ماهیه گفتم :

دوست جونم مژده بده ، دیگه لازم نیست تو اون تنگ پر از آب خودتو خفه کنی ، تموم شد ، دیگه از این به بعد شبا میای کنار خود خودم می خوابی .. عمرن اگه بذارم کسی دیگه تو رو بندازه تو آب تا خفه شی .. مطمئن باش ..

پ.ن1: اما نمی دونم چرا صبح که پاشدم ماهیه توی تختم دیگه تکون نمی خورد ، احتمال میدم ذوق مرگ شده باشه ..

پ . ن 2 : همه ی شما دوست جون منین ، دوستتون دارم ، سبد سبد ..

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 16:11 توسط غریبه|




مطالب پيشين
» 52 " پست آخر "
» 51 " شیرینی فصل "
» 50 " من گدا نیستم "
» 49 " کفش دوزک "
» 48 " ماهی "
» 47 " چتر "
» 46 " مرد باش "
» 45 "پرده عروسی"
» 44 " ولنتاین "
» 43 " دخترک عفیف "
Design By : ParsSkin.Com